شهيد محمد رضا نريماني

نويسنده:        زمان انتشار :  ۱۲ مرداد ۱۳۹۴  ۱۵:۱۷      تعداد بازديد :  1,363 بازديد       

شهيد محمد رضا نريماني

 

 

 

 

نام و نام خانوادگي : محمد رضا نريماني زمان آبادي
نام پدر : عباس
تايخ تولد: ۱۳۴۳/۰۲/۰۱
تاريخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۲/۰۴

محل شهادت:  عراق
محل مزار : گلستان شهدا استان اصفهان

 

زندگي نامه :

همه آرزوهايش را در سن ۱۵ سالگي به يكباره به مادر انتقال داد. آرزويش در دنيا خلاصه نميشد آرزويش سرباز امام زمان(عج) شدن بود، آرزويش بر پاي نماز و عبادت بود و اين گم شده را در بسيج و سپاه پاسداران مي ديد. آرزويش دنيا نبود. عشقش لباس سبز اسلام بود. محمد رضا برازندگي را در اين لباس مي ديد كه روزي بر تن بپوشاند و علمدار مكتب حسين(ع) باشد. گويي دنيا برايش تنگ شده بود. با ديدن تحولات انقلاب، پر و بالش گسترده شده بود. و عمق نگاهش شهادت را مي كاويد. رمز و راز ماندگاري را در احياي ارزش هاي ديني مي ديد. دلش مي خواست به او «برادر» بگويند. آن چيزي كه در سپاه رسم بود. اصلا دلش مي خواست پاسدار باشد. پاسدار اسلام، پاسدار عشق، پاسدار شرافت و حريم دين و از همه مهم تر پاسدار خودش. وقتي به اين آرزويش رسيد و لباس رشادت و شهادت بر قامتش پوشيده شد و دانست كه اين لباس ارزشهاي ديني اجتماعي است خود را مسئول تر يافت و اين فصل آغاز پرواز بود.

دلش هوس زيارت داشت هوس دعاي توسل، هوس نماز، هوس گريه و سر بر سجده گذاشتن و از همه بالاتر ارزوي جهاد، براي او جبهه جاي مردان مرد بود. جبهه جاي مردان حق، جبهه مكان سرافرازي و سلحشوري بود. سخنان پيامر اكرم(ص) در گوش جانش طنين انداز بود كه: «بهترين عمل مومن جهاد در راه خداست.»

محمد رضا رفت تااين عمل را اثبات كند، بارها رفت و هرگاه كه باز مي آمد از دلهره و نگرانيها مادر مي كاست و از ارزش عمل مومن، از جهاد ميگفت تا مادر و پدر را آماده ي پذيرش آينده كند. آينده اي كه براي محمد رضا با شهادت نقاشي شده بود. او فقط منتظر زمان بود. حتي آنگاه كه به قول پدر و مادر نصف دينش را با ازدواج كامل كردند،  او پايبند زندگي نبود. فراق دوستان عاشقش، صبر و قرار او را گرفته بود. چه مي توانست بكند او پيروزي اسلام را ميخواست. پيروزي ديني كه بر حق بود و دشمنان قسم خورده براي نابودي اش  امده بودند.

او تفكر يار و غمخوارش را نيز به معركه عاشقي كشاند و آرزوي بهشت را در دلش كاشت. ديگر خيالي نداشت همراهي و همرازي داشت كه او را تشويق به رفتن ميكرد تا اين دنيا و مال و بچه و همسر، برايش دردسر آفرين نباشد براي او چه خوب بود اين همدلي.

…….. او عاشقي بود كه تا مرز شهادت و رسيدن به معشوق مي رفت. با همه شوقي كه براي ديدار عباس و بوسيدنش داشت، خود را به دست امتحان داده بود. مقاومت پايداري و صبر از او مردي بزرگ و با تجربه ساخته بود. در آخرين نامه اش كه از آن بوي شهادت به مشام مي رسيد براي فرزندش عباس مي نويسد:

عباسم: اينجانب هميشه به ياد شما هستم و صداي بابا گفتنت درگوشم است و لذت مي برم. پسرم دلم ميخواهد چندنكته براي شما نصيحت بنويسم. هرچند كوچيك هستيد ولي دلم ميخواهد مادر مهربانت، همسر خوبم، اين چند نكته را براي شما بخواند: قرآن بخوان و عمل كن. احترام به اهل البيت(ع) و دستورات آنها، مثل احاديث و احكام انجام بده، نماز به پادار، روزه و … فروع دين و اعتقاد به معاد و روز حساب داشته باش.

مردم مسلمان را دوست داشته باش و احترام به انها بگذار. دوست خوب پيدا كن. علم و دانش فراگير، كه چراع آينده شماست. به مستمندان و فقرا انفاق كن با مادرت مهربان باش. خويشاوندان را سركشي كن پسرم، انشاءالله هر چه زودتر ديدارها تازه گردد – چهارشنبه ۲۲/۱۱/۱۳۶۵، پدرت محمد رضا

 

حال او مي رود و مي داند كه باز نخواهند گشت. با همه وجودش شهادت را احساس كرده است. چون تمام آرزوهايش ره به نسل اينده اش انتقال داده است. عباس علمدار خواهد شد و جهاد آينده او را ادامه خواهد داد. همسرش صبر خواهد كرد و با تقوا و بردباري با زينب همدلي خواهد كرد برايش ديدار دوست نزديك است. به زوديي اميدهايش ببار خواهدنشست.

آن شب، شب شهادت با خيل باران گريست و دعاكرد. در سحرگاه ۰۴/۱۲/۱۳۶۵ در عمليات كربلاي ۵ خود كربلايي شد. رفت تا دركنار حوض كوثر در كنار مولايش و از دست مولايش از آب حيات جاوداني بنوشد.

 

خاطرات برادر شهيد از روزهاي اخر حضور شهيد محمد رضا نريماني در جبهه:

بسم الله الرحمن الرحيم

برادر شهيد محمد رضا نريماني هستم مصطفي نريماني

بنده در منطقه  فتح  نزديك به خرمشهر  در قسمت تداركات جبهه بودم گردانهايي كه به اصلاح مي خواستند خط مقدم برند اونجا مستقر مي شدند و در زمان عمليات از انجا به خط مقدم اعزام ميشدند

برادر من عزيز كرده مادرم بود و مادرم ايشان را خيلي دوست داشتند و مادرم راضي نمي شدند كه برادرم به جبهه برند و هر كاري كه ايشون براي راضي كردن مادرم انجام دادند مادرم راضي نشدند.

و اخر شهيد از اين راه وارد شدند و به مادرم گفتند من ميرم دنبال برادرم و ايشون بر ميگردونم ،  مادرم راضي  شد كه ايشون بياند جبهه براي برگردوندن من از جبهه

 برادر من  در آن زمان در امور مالي سپاه (بسيج مطهري در خيابان شمس آبادي) مشغول بودند و موقعي كه مي خواستند بيايند جبهه به مسئولين خود نميگويند و از طريق مسجد باب الدشت ايشون به صورت ازاد و نيروي بسيجي ثبت نام ميكنند و به جبهه اعزام مي شوند.

پس از اعزام به جبهه، دارخوين مي رسند گردان يا زهرا و ايشان آرپي چي زن بودند و در همان زمان عمليات كربلاي ۵ شروع مي شود و ايشان در منطقه فتح وارد ميشوند و دنبال من به سنگر تداركات مي آيند و از افرادي كه داخل سنگر بودند مي پرسه شما برادر مصطفي نريماني را ميشناسيد؟ مي دانيد كجاست؟

چون اونها من را ميشناختند گفتند بله بفرما تو ايشون اينجا هستند وقتي ايشون ديدم براي يه لحظه احساس كردم چيزي در قلبم كنده شد و بهشون گفتم برادر صبحانه خوردي؟ گفتند نه

براشون  صبحانه اوردم خوردند

ازشون پرسيدم الان شما تو كدوم قسمت هستيد؟ گفتند تو گروهان يا زهرا ار پي چي زن هستم و به مادرم قول دادم كه شما را برگردونم

گفتم من يه همرزم دارم كه رفتند مرخصي تا ايشون برگشتند من اجازه مي گيرم و پاياني مي گيرم و مي رم اصفهان

راستش من فقط براي اينكه خيال ايشون را راحت كنم اينطوري گفتم چون اصلا دلم راضي نمي شد كه برادرم اينجا رها كنم و برگردم اصفهان

صبحانه خوردند و حرفهاي منم شنيد و خدا حافظي كردند و رفتند پيش همرزمان خودشان در گروهان يا زهرا حدود دو ساعت نگذشته بود كه مجدد ايشون به سنگر تداركات اومدند گفتند كه همكارتون نيومد

گفتم نه شما مطمئن باش كه هر زمان كه ايشون بيايند من بر ميگردم اصفهان

ته دلم مي خواستم كنار برادرم باشم اخه من كسي جز اين برادر نداشتم .

شهيد ۳ روز در محل فتح نزد ما بودند. ايشون بسيار كم رو و خجالتي بودند يادم هست يه روز اومدند و گفتند داداش به ما بادگير دادند ولي اين بادگير من پاره هست گفتم خوب مي گفتي عوض مي‌كردند گفتم بديد به من تا عوض كنم براتون از مسئول پوشاك درخواست كردم بادگير عوض كردند

تو اين مدت كه ايشون در مكان فتح بودند هر تجهيزي كه ايشون نياز داشت و كمبود داشت براشون تامين كردم از فانسخه، خشاب، چراغ قوه .و …

تا روز سوم كه رفتند دارخوين كه استحمام كنند و باز برگردونندشون فتح وقتي كه از دارخوين برگشتند باز ايشون پيش من اومدند و گفتند شما كه هنوز اينجاييد من به مادرم قول دادم كه شما بر ميگردي؟

بهشون گفتم قراره امروز عصر همرزمم بياند و من بر ميگردم شما نگران نباش(خودم ميدانستم كه دارم دروغ ميگويم ولي چيكار كنم دلم نمي خواست برادرم را تنها بگذارم)

تا روز چهارشنبه پيش از ظهر امدند و به من گفت به ما اماده باش دادند و گفتند جاي دور نريد و هر زمان ممكن هست كه بريم خط مقدم

ازش خواستم اگر حرفي كاري چيزي داري بگو من برات انجام بدم ؟ گفت نه حرف خاصي و كاري ندارم فقط من يه نامه دارم در تعاوني سپاه در دراخوين هست كه شما سر راه كه داريد بر ميگرديد اصفهان ان را تحويل بگيريد و ببريد

گفتم كار ديگري نداري؟ گفت اين دو سه دست لباس را دارم اينجا زياد هست اينها را هم ببر همديگه را بوسيديم و ايشون رفتند

همينكه ايشون رفتند با خودم گفتم ايشون نمي تونند بياند به من سر بزنند من كه مي تونم ناهار كه توزيع شد بعد ميرم يه سري بهش مي زنم

همينطور كه ناهار توزيع ميكردم يه لحظه ديدم دو تا اتوبوس در حال حركت به سمت خط مقدم هستند از افراد گردان امام رضا (ع) كه داشتند ناهار تحويل مي گرفتم پرسيدم چه گروهي با اتوبوس رفتند؟ گفتند گردان يا زهرا – خيلي ناراحت شدم به روي دستم زدم و گفتم ديدي چطور شد داداشم نديدم

 

در شوم چهارشنبه عمليات شروع شد نگران بودم  روي سقف لندگروز رفتم و به آسمان خيره شده بودم و اشك در چشمانم بودم و دعا مي كردم. همان شب برادر من زخمي مي شوند (حدود ساعت ۱۲:۳۰ شب) و ايشون به عقب جبهه منتقل كردند.

من روز پنج شنبه هر گروهاني كه براي دريافت غذا ميومد ازشون سوال ميكردم كه گردان يا زهرا هنوز خط مقدم هستند يا اينكه منتقل شدند پشت جبهه ؟ مي گفتند نه هنوز خط مقدم هستند

تا پيش از ظهر جمعه  از بچه هاي يك گردان پرسيدم (گردان ابوالفضل) نيروهاي گردان يا زهرا هنوز خط مقدم هستند؟ گفتند نه همين امروز صبح همه را منتقل كردند عقب

انگاري دلم ارام نداشتند دلم شور مي زند و همش يكي ميگفت برو عقب – ظهر كه شد از دارخوين براي ما غذا آوردند كه ما غذا ها رو تقسيم كنيم من به مسئولمون گفتم اگر ممكن هست من با اين ماشين كه غذا آورده برگردم عقب گفتند بله مي تونيد بريد

من خدا حافظي كردم و وسايلم برداشتم كه به پيش برادرم برم وقتي رسيديم دارخوين يكي يكي سنگرها را به دنبال برادرم ميگشتم سنگر اولي و دومي و سومي و… و سنگر چهارمي من شناختند همرزمان برادرم بودم

و از انجايي كه شب سه شنبه دعاي توسل بود من به گردان اونها رفتم و با يه مقدار آجيل داشتم بردم و يه مقداري به رفقاي دادشم داده بودم  كاملا ميشناختندم

تا وارد سنگر شدم  عده ايي دور تا دورم گرفتند و يه عده اي از جمع خارج شدند و داشند با همديگه اروم صحبت ميكردند توي صحبتهاشون متوجه شدم كه ميگند اين بنده خدا خودش هم نظامي هست و لباس رزم پوشيده بهش بگيم چه اتفاقي افتاده

اونهايي كه دور تا دورم بودند فقط مي گفتند ما ديديم كه برادرت زخمي شده و منتقل شد عقب ولي خبري ازشون ندارم. بهشون گفتم حقيقت بهم بگيد منم عين شما رزمنده هستم

بله گفتند برادرت همان شب اول  زخمي شده و منتقل شده عقب و امروز كه ما امديم اينجا ديديم كه اسم ايشون تو ليست شهدا هست و برادرتون شهيد شدند

سوار ماشين شدم و رفتم دارخوين وقتي وارد دارخوين شدم ديدم صداي قرآن مي آيند و همه ناراحت هستند گفتم چه خبر هست اينجا قرآن گذاشته ايد گفتند امروز ظهر حاج حسين خرازي هم شهيد شدند همه ناراحت بودند و منتظر پيكر ايشون بودند

با خودم گفتم به تعاون برم كه نامه را بگيرم بسته بودند به قسمت تبليغات رفتم تا عكسهاي ايشون را تحويل بگيرم كه انجا هم بسته بود تا نماز مغرب و عشا صبر كردم بعد از نماز همه جا باز شده بود

با خودم گفتم قبل از اينكه كاري كنم بهتر هست زنگ بزنم اصفهان و خبر بدهم كه حالمون خوبه و داريم ميايم اصفهان تا نگران نشوند من شماره يكي از همسايه ها را فقط داشتم كه ايشان در بيمارستان فيض كارمي كردند گفتم منزل ايشون گفتم اقاي زارع خبر بديد خونه ما كه ما داريم ميايم و.. متاسفانه انها هم پيغام من را نرسونده بودند

 

بعد  رفتم دفتر  تعاون تا نامه داداش بگيرم گفتند ما نامه را با بدن ايشون فرستاديم اصفهان با خودم گفتم برم تبليغات تا عكسهاي ايشون بگيرم گفتند عكس هم همين الان داديم به رئيس گردانشون داديم برند عقب.

مي توني با اين ماشينها بريد اونجا و عكس و ساك بگيريد با  ماشين ها رفتم پيش مسئول گردان و ايشان هم گفتند كه ما نمي تونيم وسايل ايشون به شما تحويل بدهيم

ناراحت شدم و از سنگر فرمانده بيرون اومد در همين بيرون امدن مسئول تداركات انجا من را شناخت و گفتم آقاي نريماني اينجا چيكار داريد؟

گقتم برادرم شهيد شده امده ام وسايلش را بگيرم نمي دهند. گفت بيا تا درستش كنم اومدند و به مسئول گردان گفتند كه ايشون يه عمري هست اينجا هستند و از دست ايشون نون نمك مي خوردم  چرا وسايل بهشون نمي ديد مسئول گردان گفتند هر جور خودتون مي دونيد مي خوايند بريد از ميون وسايل شهدا ساك و .. پيدا كنيد به ايشون بديد با هم رفتيم و وسايل تحويل گرفتم و عكسها را داخل پاكت گذاشتند و به من دادند مي خواستم عازم بشم به سمت اصفهان كه فرمانده گردان بهم گفت الان كه شما بخواهي بري نمي توني بري شهر چون ماشين گيرت نمياد شما صبر كن فردا صبح زود كه ما قبل از نماز ميريم دارخوين شما را هم سر جاده پياده ميكنيم

فردا صبح همراه سربازاني كه براي استحمام و … به دارخوين مي رفتند تا سرجاده رفتم  ومجوزهاي لازم گرفتم و ۷:۳۰ ساعت حركت اتوبوس بود، سوار اتوبوس شدم.  اتوبوسي كه با سرعت حركت مي كرد برا ي من اصلا انگار حركت نمي كرد چون واقعا نمي دونستم به مادرم چه بگويم اونقدر مادرم اين برادر من دوست داشت و گفتن اين خبر واقعا براي من مشكل بود.

اصفهان رسيديم و ماشين كرايه كردم و تا سر محله امدم، با خودم گفتم ما مي خوايم كسي نفهمه كه داداش شهيد شده ساك ايشون تو چفيه خودم پيچيدم محكم تا كسي متوجه نشه به سر كوچه خودمان كه رسيدم ديدم يكي از عموهايم اخر كوچه ايستاده  چشم به چشم شديم متوجه شدم كه عموم داره گريه ميكنه با خودم گفتم خوب شايد چون من ديده و يه مدت هست دور بودم ازشون گريه خوشحالي ديدن من هست همينطور كه من به سمت اون حركت كردم ايشون هم به سمت من اومد و هر دو همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

عمو بوسيدم و دست گردنم انداخت  و ازم پرسيد عمو چرا تنها اومدي چرا برادرت نياوردي؟ گفتم راستش اومدم همين موضوع بگويم داداشم زخمي شده و تو بيمارستان هست و حالش خوبه منم همين الان از پيش اون اومدم و شما چرا ناراحتي ميكني و شبه همه خوابيدند

ديديم خيلي بي تابي ميكنه پرسيدم چي شده عمو گفت برادرت رفته پيش كريم (شهيد كريم نريماني) تا اين حرف زدند گفت اي داد بي داد اينها همه موضوع را مي داند و مي خواستند موضوع از من مخفي كنند و منم ميخواستم شهادت برادرم  از انها مخفي كنم.

ديگه رفتيم كنار همديگه دور هم نشستيم و موضوع را براي انها تعريف كردم و گفتم كه من زنگ زده بودم  كه به شما خبر بدند ولي خبر به خانواده نرسيده بود انها هر چقدر خط مقدم زنگ مي زدند فقط مي گفتند همچين كسي اينجا نيست به دليل شهادت شهيد خرازي و وضعيت خط اون بنده خدا ها هم حق داشتند چون من روز قبل از خط خارج شده بودم

فرداي آن روز رفتيم سردخانه خيابان كهندژ پيكر برادرم ديديم و همراه با پيكر حاج حسين خرازي تشييع كردند و نزديك حاج حسين خرازي در گلزار شهداي اصفهان خاكسپاري كردند

در مراسم ايشون همكارهاي بسيج مطهري شركت كردند كه يكي از انها پشت تريبون رفت و گفت اصلا ما باور نميكرديم ايشان جبهه رفته باشند اونم به صورت بسيجي عادي ايشون نيروي كادر بودند ولي به صورت بسيجي ساده رفته بودند و همين الان كه دارم براي شما صحبت ميكنم هنوز باورم نميشه كه شهيد شده اند

 

 

 

 

 

 

 

گالري تصاوير 

در تكميل اطلاعات اين پست ما را ياري فرمائيد

ارسال دیدگاه

نظر خود را به ما بگویید.